تبليغاتX
شب نوشته های یک مسلمان

شب نوشته های یک مسلمان

من صدای اعتراضم و حنجره حق و عدالت....من يک مسلمانم,يک مسلمان شيعه...

غدیر بود......

رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم: "برادر! عیدت مبارک" پیشانیش از آفتاب ربذه سوخته بود!!

  به "ابن سکیت" گفتیم "علی". هیچ نگفت، نگاهمان کرد و گریست. زبانش را بریده بودند.

  خواستیم دست های میثم را بگیریم و بگوییم "سپاس خدای را که ما را از متمسّکین به ولایت امیرالمومنین قرار داد" دست هایش را قطع کرده بودند!!!!!!!

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:30  توسط محمد امین ملکی  | 

به نام خدا

سلام

برگشتم

بابت نبودنم متاسفم

آخه مشغول تالیف یک کتاب بودم

بزودی pdf آن را روی بلاگ میذارم....

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:15  توسط محمد امین ملکی  | 

مردی غلامی داشت خردمند. روزی آن مرد با غلام به باغی می‏رفت. در میان راه خیار پاک کرد. نیمی به غلام داد و نیمی به جهت خود نگاه داشت تا بخورد. غلام به نشاط، آن را خوردن گرفت. چون خواجه بچشید، تلخ بود و گفت: ای غلام، خیار بدین تلخی تو را دادم و به نشاط تمام خوردی و به رغبت به کار بُردی؟

گفت: ای خواجه! از دست تو شیرین و چربی بسیار خوردم؛ شرم داشتم که بدین قدر تلخی، از خود، اثرِ کراهیت (ناراحتی) ظاهر کنم. خواجه گفت: چون شکر نعمت چنین می‏گذاری، تو را در بندگی نگذارم. و بدین آزاد مردی به سعادت آزادی رسید.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:20  توسط محمد امین ملکی  | 

 

پرسیدند : بهترین کتابی که خواندی چه بود 

گفت : بهترین کتابی که نخواندم قرآن بود

مرحوم حجت السلام ضابط

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:19  توسط محمد امین ملکی  | 

الحمدلله به لطف خداوند دوران سختی و مشقت رو به اتمام است و آسانی در پیش.به لطف و دعای شما دوستان عزیز و یاران وفادار آرامش نسبی به قلبم بازگشته و اکنون جز درد فراق درد دیگری نیست.از خداوند طلب دوستی میکنم و از شما میخواهم که از خداوند بخواهید تا ظهور صاحب الزمانمان را نزدیک گرداند، که خود میداند دوستدارانش سوختند از درد فراقش.به شکرانۀ این نعمت این حکایت زیبا را برایتان گذاشتم:

در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.


    او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

    در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.
    
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان
مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.
    
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه
کرد ،
    
اما...
    
تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.
    
با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را
آن قدر زیبا وصف می کرد؟
    
پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست
این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.
    
بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را
شاد کنید
    ....
شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط محمد امین ملکی  | 

خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 

خدایا !  تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.

 

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

 

خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم  نکند

 

خدایا !  در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:37  توسط محمد امین ملکی  | 

گفتم: خسته ام

گفتی: لا تقنطوا من رحمة الله... از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر/53)

گفتم: هیشكی نمیدونه تو دلم چی میگذره

گفتی: إن الله بین المرء و قلبه... خدا حائل است میان انسان و قلبش(إنفال/26)

گفتم: هیچ كسی رو ندارم

گفتی: نحن أقرب إلیه من حبل الورید... ما از رك گردن به انسان نزدیكتریم(ق/16)

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!

گفتی: فاذكرونی، اذكركم... منو یاد كنید،تا یاد شما باشم(بقره/152)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:51  توسط محمد امین ملکی  | 

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟".......

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:9  توسط محمد امین ملکی  | 

وی چندان فقیر بود که از شدت کهنگی لباس خجالت می‌کشید در مجلس درس شرکت کند. لذا در بیرون از محل درس می‌نشست و به درس استاد گوش می‌داد و آنچه تحقیق می‌کرد بر برگ چناری می‌نوشت.
طلاب تصور می‌کردند او برای گدایی می‌آید تا این که روزی مساله‌ای بر استاد که
ملا محمد تقی مجلسی بود، مشکل شد و حل آن را.........

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 8:36  توسط محمد امین ملکی  | 

روزي ابراهيم ادهم در بازارهاي بصره عبور مي كرد و مردم اطرافش را گرفتند و گفتند: ابراهيم، خداوند در قران مجيد فرموده: ادعوني استجاب لكم: مرا بخوانيد تا جواب دهم شما را، ما مي خوانيم ولي دعاي ما مستجاب نمي شود. ابراهيم گفت.....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:47  توسط محمد امین ملکی  |