تبليغاتX
شب نوشته های یک مسلمان
من صدای اعتراضم و حنجره حق و عدالت....من يک مسلمانم,يک مسلمان شيعه...
به ادامه مطلب مراجعه کن....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:27  توسط محمد امین ملکی  | 

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد . حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند.......

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 20:52  توسط محمد امین ملکی  | 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد...................

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 17:58  توسط محمد امین ملکی  | 

غدیر بود......

رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم: "برادر! عیدت مبارک" پیشانیش از آفتاب ربذه سوخته بود!!

  به "ابن سکیت" گفتیم "علی". هیچ نگفت، نگاهمان کرد و گریست. زبانش را بریده بودند.

  خواستیم دست های میثم را بگیریم و بگوییم "سپاس خدای را که ما را از متمسّکین به ولایت امیرالمومنین قرار داد" دست هایش را قطع کرده بودند!!!!!!!

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:30  توسط محمد امین ملکی  | 

به نام خدا

سلام

برگشتم

بابت نبودنم متاسفم

آخه مشغول تالیف یک کتاب بودم

بزودی pdf آن را روی بلاگ میذارم....

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:15  توسط محمد امین ملکی  |